تبلیغات
عشق و حال را تا به حال تجربه کردید؟آیا - موضوع دو نفر عاشق که از داخل ماشین شروع میشه تا آشپزخانه
عشق و حال را تا به حال تجربه کردید؟آیا
کار نشد ندارد...؟
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


هی............؟
چیزی برای گفتن ندارم
فقط خیلی دوستون دارم و از شما میخوام که منو پشتیبانی کنید و منو لینگ کنید
با تشکر امیر امیری

مدیر وبلاگ :امیر امیری
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
خداییش وبلاگم چطوره یک گزینه رو انتخاب کنید







فضای ماشین ساکت بود..منم آروم چشم به خیابونا دوخته بودم..با دیدن میدون انقلاب صاف نشستم و نگاهمو چرخوندم تا دانشگاهمو ببینم..سهند وارد خیابون انقلاب شد..با لذت به سر در بزرگ دانشگاه تهران خیره شدم..جایی که واسه اومدن بهش این همه زحمت کشیده بودم..
چندتا خیابون و کوچه رو طی کرد تا اینکه جلوی یه آپارتمان 2 طبقه با نمای خیلی شیک توقف کرد...بعد از پارک کردن ماشین وارد شدیم...طبقه اول رو رد کردیم...از پله ها که رفتیم بالا روبه رومون دوتا واحد کنار هم بود... با کلید در واحد سمت چپ رو باز کرد و کنار واستادن تا ما بریم تو...نه بابا...نظرمو پس میگیرم..یه کوچولو جنتلمن بود...بیشتر از این معطل نکردم..با دیدن خونه تعجب کردم:اِ..بابا که میگفت خونه مبله نیست...اینجا که همه چی داره...
سهند گفت:اینجا خونه ی منه..میدونین که این آپارتمان کلا ماله ماست.خونه ی پایینی رو ما مینشستیم که بعد از نقل مکان به مشهد افتاد دست سها و شوهرش که خب خودتم میدونی الان خارجن...این دوتا واحد هم اجاره داده بودیم.من که اومدم تهران این واحد رو برداشتم...خونه بغلی ماله شماست که الان بلا استفاده است...چون فعلا تنها چیزی که توشه خاکه...تا وقتی که برین و یکم اسباب اثاثیه براش بخرین...فضولی تموم شد؟
با لبخندی که به زور کنترلش کرده بودم تا قهقهه نشه گفتم:وای تو باید بری استاد دانشگاه شی تا دندون پزشک... بابا یه نفسی..یه مکثی...هویجوری تند تند میبری و میگی..

خودشم یه لبخند محو زد و گفت:الان اگه میخواین اینجا استراحت کنین تا بعد..
شقایق اروم دم گوشم گفت:میگم پروا بیا لباسامون رو اینجا عوض کنیم بعد خودمون بریم تمیزکاری وگرنه اینجور که از شواهد پیداست حالا حالا ها کار داریم..بد فکری هم نبود...سرمو به نشونه ی موافقت براش تکون دادم..
شقایق گفت:میگم اگه بشه ما الان میریم خونه که اگه تمیزکاری چیزی هست انجام بدیم بعدش بریم واسه وسایل...
سهند گفت:دیگه ایناها به خودتون بستگی داره...اگه وسیله ای چیزی لازمه بگین تا رامتین بخره...بعد اشاره ای به دوستش کرد که به دیوار تکیه داده بود و به ما نگاه میکرد..
بدبخت چشماش گرد شد..الکی چند تا سرفه زد اما سهند محلش نداد.راست میگفت خب..به اون چه؟؟اما من از خدا خواسته گفتم:اِ دستتون درد نکنه...پس لطفا هر جور پاک کننده است با تی و جارو و دوجفت دمپایی و دستمال بگیرین..زودهم بیارین که دیر میشه...

بعد رو کردم به سهند و گفتم:سطل که داری؟؟
کمی فکر کرد و گفت:نه..سطلم کجا بود..
-یعنی تو یه سطلم نداری؟؟پس اینجا رو چه جوری تمیز کردی اصلا؟؟
سرشو خاروند و گفت: اخه اصلا من تمیز نکردم...زنگ زدم شرکت نظافتی..
چپ چپ نگاش کردم..پسره ی تنبل..به رامتین گفتم:پس سطلم بگیرین...
با چشای گرد شده گفت:سطل از کجا بگیرم دیگه؟؟بابا بیخیال..شمام مثله سهند بگید شرکت نظافتی بیاد...
-اصلا...خودم تمیز میکنم تازه شما و سهند هم کمک میکنید..پس میشه 4 جفت دمپایی به علاوه چیزایی که گفتم... دستتون هم مرسی

درسته که خیلی با سهند جور نبودم و علاوه بر اون رامتینم بار اول بود که میدیدمش اما دلیل نمیشد که رودربایستی داشته باشم...چه معنی میده؟؟
دیگه حرف نزد..سهند هم چشماش گرد شده بود..شقایق هم ریز ریز میخندید... با پررویی رفتم نشستم رو مبل و گفتم:خونه ی قشنگیه...میشه یه چایی بدی؟؟تازه من صبحانه درست حسابی هم نخوردم..این صبحانه های هواپیما که صبحانه نیست..
شقایق هم با همون لبخند انکارد شده صورتش گفت:راست میگه دیگه..
سهند دیگه جلوی خندشو نگرفت:چقدر شما دوتا پررویین...
انگار جفتمون بیخیال اون برخورد تو ماشین شده بودیم..خب اونو که نمیدونم ولی من ادمی نبودم که همش بخوام با بقیه بد حرف بزنم یا هی اخم و تخم کنم...حالا اون طرف میخواست سهند راد خرخون باشه یا هر کس دیگه..الان که قراره 5 سال با هم چشم تو چشم شیم خب بذار با ارامش باشه...

رفته بود تو آشپزخونه و با آرامش چایی دم میکرد..شقایق آروم گفت:پری گناه داره بیا بریم کمک...بعد خودش پاشد و دست منم کشید و دنبال خودش برد...
ای بابا...رفتیم تو آشپزخونه.شقایق گفت:سهند با اجازه ما اومدیم کمک...
ی نگاه به دور و بر آشپزخونه انداختم..نچ نچ نچ..خجالت..تمام ظرفا رو هم تلنبار شده بود و روی اپن و میز پز از قوطی های خالی نوشابه و جعبه پیتزاهای نیم خورده بود...پسره دیگه..غیر این بود جای تعجب داشت..





صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

كد پرواز پرندگان

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

دریافت کد آپلود سنتر


استخاره آنلاین با قرآن کریم


تعبیر خواب آنلاین



تماس با ما :. چت با مدیریت .:
کد وضعیت یاهو در وبلاگ :. چت با مدیریت .:
کد وضعیت یاهو در وبلاگ خوش آمدید
چاپ این صفحه

پر بازدیدترین مطالب وبلاگ :
شارژ رایتل - خرید شارژ رایتل